شایلینشایلین، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

نی نی ناز مامان و بابا

خاطرات جنین

  شروع تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کرم و فعلا برای مسکن رحم را برای چند ماه اجاره کردم........ البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه !!!!!!!!!            اظهار وجود هنوز کسی از وجودم خبر ندارد . البته وجود که چه عرض کنم . هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.              زندان گاهی وقت ها فکر میکنم مگه ...
9 اسفند 1391

اسفند ماه

سلام صبحتون بخیر شایلین خانوم خوبی شایلین طلا؟؟؟ قدم گزاشتن تو اسفند ماه رو بهت تبریک میگم عزیز دلم. اسفند ماه هیجان و شلوغیه نفس مامان زمستون داره کم کم تموم میشه و جاشو میده به بهار البته امسال اسفند ماه برای من شیرینی انتظار رو هم داره انتظاری که داره بالاخره تموم میشه بسلامتی     ...
1 اسفند 1391

نه ماهگی

سلام شایلین طلای مادر نه ماهگیت مبارک                         عزیز دلم بسلامتی امروز (27 بهمن ماه) وارد ماه نه شدیم خدا رو شکر خدا رو هزاران بار شکر تونستیم این مسیر رو بسلامتی پشت سر بزاریم خیلی خوشحالم روزا داره میگذره و منم دارم نزدیکتر میشم به در اغوش کشیدنت حسابی دلتنگتیم من و بابایی شایلین عزیزم ...
27 بهمن 1391

سرما خوردگی

سلام گل مامان خوبی خانومی؟؟؟ من اصلا خوب نیستم                                   دیشب (12 بهمن) گلو درد شدید گرفتم نصف شبی مجبور شدیم سه نصف شب با بابایی بریم دکتر آقای دکترم دو تا آمپول برام نوشت و با شربت و قرص                                             گلوم خیلی درد میکنه مریضی خودم خیلی مهم نیست گلم بیشتر نگران تو هستم خدایی نکرده مریضی من باعث ضعیف شدنت نشه تو حسابی اون تو به خودت برس نفس ط...
12 بهمن 1391

33 هفتگیت مبارک

سلام طلای من امروز (10 بهمن) بسلامتی وارد هفته 33 شدی عزیزم.                                      خیلی خوشحالم و حسابی هم منتظر که ببینمت گل مادر. دخمل طلا تکوناتو قشنگ از رو شکم میتونم ببینم. خیلی حس عجیب و در عین حال جالبیه. میدونم بعدا دلم حسابی برای این روزا و این لحظات و این تکونا تنگ میشه. دوست دارم بسلامتی بیای بیرون ولی خوب این که تو وجود منی و تکوناتو حس میکنم هم خیلی لذت بخشه عزیزم. راستی امروز مامانی و بابایی و خاله عصری برگشتن تبریز. خیلی کوچولو پیشمون بودن ولی همونم...
10 بهمن 1391