شایلینشایلین، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

نی نی ناز مامان و بابا

مهمونای گل

سلام عزیزم خوبی گل مادر؟؟؟ تعطیلات خوش گذشت؟؟؟ به من که حسابی خوش گذشت. همین که مامانی و بابایی و خاله سارا کنارمون بودن خیلی قشنگ بود و خیلی هم برام زود گذشت. مامانی و بابایی تا امروز ظهر(6 آبان) پیشمون موندن، بعدشم بسلامتی برگشتن تبریز. هنوز نرفته دلم براشون تنگ شده ولی خوب چه میشه کرد عزیز مادر. خیلی خیلی بهمون خوش گذشت این روزا که پیشمون بودن. راستی خاله سارا هم برات یه لباس خوشگل خریده بود مامانی،دست خاله درد نکنه. مامانی هم برای من لباسای خومشل اورده بود،دست شما هم درد نکنه مامانی عزیز. خدا پشت و پناهشون باشه و از همه بدی ها حفظشون کنه. راستی گلم این چند روز حسابی درباره اسم شما فک...
6 آذر 1391

اين روزها

دلم اين روزها عجيب برايت تنگ است اينقدر با لگدهايت ذوق مرگم نكن. كوچولوي مامان تا وقتش نرسيده نه تو ميتواني بيرون بيايي و نه من ميتوانم بيايم پيش تو.... آرام باش جان مادر آرامتر... اين روزهاي تنگ و تاريك تو ، اين روزهاي بي قراري من، اين روزهاي تنهايي تو ، اين روزهاي چشم انتظاري من ، اين روزها .... اين روزها عزيز دل مادر تمام ميشوند! دلم براي يك لحظه ديدارت دنياي آرزوست!         ...
1 آذر 1391

اومدن بابایی و مامانی از تبریز

سلام گل مادر خیلی خیلی خوشحالم عزیزم(30 آبان) بابایی و مامانی و خاله سارا دارن میان خونمون دل تو دلم نیست تا فردا بشه و اونا از راه برسن. دلم براشون یه ذره شده بود. خدا کنه بسلامت برسن. خدایا خودت پشت و پناهشون باش. ...
30 آبان 1391

گل پسر خاله ساناز

سلام عزیزم خوبی دختر ناز من؟؟؟ وای مامانی امروز (29 آبان)یه خبر خیلی خوب گرفتم مامانی صبح بهم زنگ زد و یه خبر خیلی خیلی خوب بهم داد خاله دیشب رفته سونوگرافی بهش گفتن تو دلش یه گل پسر داره قربون پسمل نازش بشم من امیدورام جفتتون بسلامتی دنیا بیاین و حسابی با هم بازی کنین   ...
29 آبان 1391

دلم گرفته

سلام عزیزم امروز(23 تیر ماه) خیلی دلم گرفته بابایی و مامانی از پیشمون رفتن (رفتن تبریز) من و بابا موندیم اینجا تک و تنها دوست داشتم الان اونا هم پیشمون بودن. دلم براشون تنگ شده. ...
23 آبان 1391

اتفاقای عجیب و غریب

سلام عزیزم خوبی مامانی؟؟؟ امروز(23 آبان) یکی از روزهای تلخ بود برام عزیزم. بزار از اول برات تعریف کنم: ساعت طرفای 10 بود که داشتم کارامو میکردم، حواسم به ورودی نبود اصلا، یهویی سرمو بالا اوردم دیدم این گربه سیاهه بدجنس رویصندلی روبروم نشسته. خیلی ترسیدم مامانی، فورا جیغ کشیدمو و فرستادمش بیرون از اتاق، بعدش اومدم در ورودی اهنی رو ببندم ولی بس که هول بودم شصتم موند لای در. فورا ناخوون مامانی کبود شد، انگشتم هم فورا باد کرد و اندازه یه دوونه گردو شد. خیلی درد داشت مامانی، خدا کنه هیچوقت تجربه نکنی عزیز دلم. کلی اشک اومد تو چشمام، بعدش رفتم به سمت دستشویی ولی انگار این گربه بدجنس نمیخواست دست از سر من ب...
23 آبان 1391

22 هفتگی

سلام گل مادر بسلامتی شما امروز(22آبان) 21 هفتت تموم شد و وارد 22 شدی عزیز دلم. ایشاله تا اخر بسلامتی تموم هفته ها رو با هم طی کنیم عزیزم.   ...
22 آبان 1391

بیست هفته و دو روز

سلام خانوم طلا خوبی عزیزم عشق مادر، جون پدر عزیز دلم، من و بابایی امشب(17 آبان) دوباره هوس کردیم بریم شما رو ببینیم دلمون حسابی برات تنگ شده بوود عزیز دلم ساعت 6 بود با بابایی رفتیم، ساعت 9 هم نوبتمون شد. قبلشم یه انار ترش خوردم که یکم گولت بزنم تا اروم بخوابی و دکتر مهربون بتوونه کارشو راحت انجام بده. شما هم زودی گوول خوردی گل دخترم و ارم خوابیده بوود، البته چند تا پشتک زدی اون تو ولی خوب بازم نسبتا ارووم بودی. خانوم دکتر هم همه چی رو با دقت چک کرد و اندازه زد و بهمون گفت همه چی نرماله. دست های کوچولو و پاهای کوچولوتم نشونمون داد. البته یکمی هم کون و نازتم نشونمون داد وزنتم 332 گرم ...
17 آبان 1391

زلزله تبریز

سلام مامانی امروز(17 ابان) دوباره تبریز زلزله اومد، خیلی نگران مامانی و بابایی و خاله سارا هستم. کاشکی اونجا نبودن و پیش ما بودن. خدا خودش حفظشون کنه و مراقبشون باشه.
17 آبان 1391