خاطره ورود
سلام عزیزم
می خوام خاطره ورودتو به زندگیمون بنویسم برات عزیزم.
از 18 تیر ماه 91 شروع میکنم (25) روزی که مامانی حس کرد تو تو وجودشی.
من عصر وقتی از سرکار برگشتم بدون اینکه بابایی بدونه رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم عزیزم و بعدشم یواشکی رفتم برای جوابش ولی خوب بهم گفتن که از کنجد جون خبری نیست.
خیلی دلم گرفت من احساست می کردم ولی خوب ظاهرا شما خودتو برای ما لوس کرده بودی................

بعد از آزمایش کلی غصه خوردمو ناراحت شدم.
تا اینکه چند روز گذشت عزیز دلم
صبح 27 تیر ماه که پا شدم از خواب یه دونه چک بی بی گزاشتم همینجوری، اخه ته دلم مطمئن بودم که تو این ماه میای پیشم عزیزم
بعدش دیدم که بله حدسم درست بوده و نی نی ناز مامان اومده پیشمون قربونش برم من

بعدش من و بابایی ساعت 7 صبح رفتیم آزمایشگاه که آزمایش بدیم و خیالمون راحت باشه

اما قربونت برم من شما انقدر ناز کردی برای مامان و بابا که نگو
مجبور شدیم 48 ساعت بعد (29تیر ماه) دوباره ازمایش و تکرار کنیم ولی خوب اومدن کنجد جونم به استرسش می ارزید.

بعدشم عصری رفتیم پیش خانوم دکتر که جواب ازمایشها رو ببینه
خانوم دکتر هم بهمون گفت که نی نی الان تو دل مامانشه و بسلامتی داره رشد میکنه قربونش برم.


خاطره ورود
