خانووم گل
سلام خانوم طلا
خوبی عزیزم
تعجب نکن، درست شنیدی خانوم طلا، دختر بلا، خوشگل خوشگلا

من و بابا دیروز(10 مهر) با هم یه شرط بندی کردیم.
بابایی میگفت شما دخمل هستی من حدس میزدم که شما پسمل هستی
خلاصه عزیزم من و بابایی دیروز عصری وسوسه شدیم بریم سونوگرافی.
رفتیم اونجا و دو ساعت هم تو نوبت بودیم تا نوبتمون شد.
بعدش رفتیم پیش خانوم دکتر و ایشون هم شما رو به ما نشون داد.
عزیز دل من شما مثل فرشته ها خوابیده بود، من و بابایی کلی ذوق کردیم شما رو دیدیم
دختر با حیای من، دست چپتو گزاشته بودی رو نازتو تکونشم نمیدادی که ما بفهمیم شما خانوم طلا هستی، خلاصه خانوم دکتر همش اهرم سونو رو تکونش میداد تا شما جابجا بشی ولی بس که با حیا بودی دستتو تکون نمیدادی.
عزیزم خانوم دکتر به ما گفت که شما خیلی خیلی باهوشی اهرم سونو رو به هر طرفی میچرخوند زودی برمیگشتی به اون سمت گل مامانی.
اخرشم دست راستتم گزاشتی رو دست چپت که ما اصلا نتونیم چیزی ببینیم دیگه ناز مامان.
ولی خانوم دکتر به ما گفت به احتمال خیلی زیاد شما خانوم طلا هستی.
من و بابایی وقتی اینو شنیدیم کلی ذوق کردیم، می خواستیم از خوشحالی بال در بیاریم.
خیلی دوست دارم دختر نازنینم.
ایشالله بسلامتی بیای تو بغلم عزیزم.


خانووم گل 

